آنچه به من گذشت!

:: آنچه به من گذشت!


سالهای متمادی تو بلاگفا مطلب میذاشتم، حالا اومدم اینجا. یه حرفهایی هست که میخوام فقط اینجا بگم. هم دلم سبک میشه و هم

یادم نمیره روند زندگیمو.

برعکس همیشه که از قسمت خوب ماجرا شروع کردم این بار میخوام از قسمت بد شروع کنم. چهارم اسفند نهمین سالگرد نامزدیمون

بود. صبحش که داود رفت سرکار من خوابم نبرد. براش پیام دادم و تبریک گفتم، جواب نداد. بعد یک ساعت گفتم چرا جواب نمیدی؟

گفت که ببخشید جلسه بودم و اونم تبریک گفت. شروعش خوب بود. داشتم به پانی میگفتم که فردا سپندار مذگانه ومیخوام بهت

خوش بگذره. پس فردا هم تولدته و کلی با هم میرقصیم و کیک میخوریم. پانی خیلی خوشحال شد. مجبور شدم چند بار سن جدیدشو

اعلام کنم  تا باورش بشه که دیگه نباید بگه سه سالمه و از این به بعد چهار سالش میشه.

اون روز داود زود برگشت خونه. سه ساعت زودتر از همیشه. بدون اینکه قبلش خبر بده. به من گفت برو کتابخونه برای آزمون جامع

درس بخون و من زود اومدم که تو بری درس بخونی. من گفتم امروز نمیخوام برم و بریم خرید برای تولد پانی. اما گفت نه برو و

از برنامه ات عقب نیفت. خلاصه من رفتم و به جای کتابخونه رفتم برای تعویض گواهینامه. بعدشم رفتم ایستگاه مترو امام خمینی

تا کیف پولمو که  تو مترو پیدا شده بود پس بگیرم. بعدش دیدم من  هم خیلی گرسنه هستم و هم نماز نخوندم بیام خونه بعدش دوباره

برم کتابخونه خیلی بهتره. زنگ زدم به داود گفتم اینجوریه و من دارم میام خونه، که گفت حالا یه چیزی بخر بخور و نذار وقتت تلف بشه و

این حرفا. به هر ترتیب من گوش نکردم و اومدم خونه. دو تیکه پیتزا مونده بود که خوردم. نماز خوندم. بعد رفتم کتابخونه و ساعت 7

برگشتم. دیدم داود همچنان سرش تو گوشیشه. سه روز به انتخابات مجلس بود. گفت دارم اخبار انتخابات رو میخونم. بیا اینم گوشیم

بگیر و ببین. من داشتم لباسها روپهن میکردم که گوشیش خاموش شد و رمزش فعال شد. منم گفتم خب اینم که رمزیه و من بازم

چیزی ندیدم. خلاصه گفت اینم رمزش. من اون موقع ندیدم دلیلی نداشت به نظرم.

شب داود ساعت حدود 11 خوابید. چند شب بود که  خیلی دیرتر از همیشه میخوابید. خلاصه همون موقع پانی گوشیشو از کنارش

برداشته بود و آورد داد دست من گفت میخوام بازی کنم. یه دفعه دلمخواست حالا که رمزو دارم ببینم توچه گروههایی عضوه که

توجهم جلب شد به یه چت خصوصی که آخرش نوشته شده بود دوست دارم. از اول تا آخر چت رو خوندم. در کمال ناباوری من که

فکر میکردم داود، یوسف پیامبره و مبری از هر گونه کارهای اینطوری، حالا چیزی رو داشتم میدیدم که مثل کابوس بود. اولش فقط

احساس راحتی کردم، چون فهمیدم من آدم احمق یا حساسی نبودم. پشت پرده همه اون بی توجهی های اخیرش برام روشن شده

بود. راحت شدم از اینکه فهمیدم من واقعا اشتباه نمیکردم. چند ماه بود داود من ادم سابق نبود. بارها باهاش حرف زده بودم.

از تغییر رفتارش گفته بودم. همیشه جوابش این بود که همه چیز خوبه ومن مثل همیشه ام و داری اشتباه میکنی. حالم خوبه و

تو رو هم دوست دارم. بعدش کم کم حالم بد شد. تا صبح چشم روی هم نذاشتم. نزدیکهای صبح از بس حالم بعد شد که حالت تهوع

گرفتم. سرم میچرخید. مجبور شدم سه تا قرص پروفن بخورم تا سرم نترکه از درد.

حدود ساعت 5 صبح از خواب پرید دید من بیدارم. اومد بالای سرم گفت چرا نخوابیدی. دو سه بار پرسید گفتم هیچی نیست خوبم.

دیگه  اشکام یواش یولش اومد پایین. میدونست طوری شده اما سر در نمیاورد. تا اینکه گفتم رمزو داده بودی بهم یادت رفته بود.

یهو دستاش و صداش شروع کرد به لرزیدن. شروع کرد به بغلم کردن و نوازش سرم واینکه سعی کنه ارومم کنه. مدام میگفت

غلط کردم. اشتباه کردم. تو منو ببخش. دیگه یک ساعت بعدشم که رفت سرکار. من موندم و پانی و گریه وگریه.

یک هفته بعدش تمام روزها عین هم و سیاه بود. نه میتونستم اشپزی کنم. نه میتونستم جواب پانی رو بدم. فقط شب تولد پانی، که

داود اتفاقا ماموریت بود، به زور بردمش رستوران سون استار هفت حوض و به مامانم هم گفتم که بیاد. چقدر زجرکش شدم که مامانم

متوجه نشه و نشد شکر خدا! فقط بابای داود رو مخصوصا در جریان قرار دادم و به طور خیلی سرپوشیده مطلب رو براش شرح دادم

و گفتم در صورت تکرار از زندگی داود خواهم رفت.

روز به روز که میگذشت همه چیز برام سیاهتر میشد. چون مدام ذهنم به منفی میرفت. دیگه هیچی هیچی باورم نمیشد. ما که

هیچوقت در سالهای آخر دعوا نکرده بودیم مدام دعوامون میشد. دیگه با هم رفتیم مشاور و مشاور نظرش این بود که داود هرگز تکرار

نمیکنه وخطاش در حد همین پیامهای تلگرامی بوده. امامن باور نمیکردم. خیلی تلخ و دل سیاه و بد شده بودم.

هفته دوم یه ذره راحت تر گذشت فقط از این جهت که کمتر گریه میکردم. اما همچنان تو زندگیمون غوغا به پا بود. دیگه در همین بین

بهم تماس گرفتن که برای کلاسهای TTC  برم وسه روز درگیر اون کلاسها شدم یه ذره حواسم پرت شد. بعدشم برای بعد عید

قرارداد بستیم برای تدریس زبان تو  موسسه. جلسات مشاور رو دیگه ادامه ندادم. چون داود فقط یک بار اومد و دیگه همراهی نکرد.

دوهفته بعد از تولد پانی هر جوری بود خودمو مجبور کردم براش تولد بگیریم. همه فامیل رو دعوت کردم و انصافا تولد خوبی شد.

خیلی خودمو کنترل کردم که احدی شک نکنه وموفق بودم.

دیگه تا عید روزها روبه نم نمک درس خوندن اختصاص دادم و سعس کردم برگردم به روال طبیعیم. اما بغض بود که مدام راه گلوم رو

میگرفت. مخصوصا که داود رو میدیدم که رفتاراش سرده مثل قبل.

دیگه تنها کار سه نفره مثبتمون این بود که روزای نزدیک عید رفتیم شهروند و کلی خرید کردیم حالمون بهتر شد. چیزی نموند که برای

خونه وخودم بخوام و نخرم.

روز قبل عید هم به اصرار داود رفتیم وسایل هفت سین خریدیم و یه سفره خوشگل چیدیم. هوا خیلی خیلی سرد بود و یخ زدیم از

سرما تو هفت حوض. من کلی خرید یهویی و بی برنامه کردم. کفش و کیف و دوتا روسری خوشگل و چهار دست لباس تو خونه

خوشگل و کرم مرطوب کننده و پسته (برای عیدی دادن به آقاجونم یعنی بابای مامانم که 86 سالشونه) که پانی رو خیلی تو این مدت

گذاشته بودم پیشش نگهش داشته بود. دیگه ضبحش سه تایی دور سفره نشستیم و من برای اولین بار انگار ذهنم خالی خالی بود.

فقط تونستم بگم خدایا آرامش میخوام. همین و بس!

بعد هم کلی عکس گرفتیم و آماده شدیم بریم خونه مامان بزرگم. اونجا فقط دایی بزرگه و زندایی بودن و ما و خواهرم اینها و مامانم.

یکساعتی نشستیم و برای نهار با خواهرم رفتیم خونه مامانم . دیگه کادوهای عید روبه هم تقدیم کردیم وپانی و پسرخاله اش مشغول

بازی شدن و ما هم مشغول صحبت. نهار خوردیم و یه چرتی زدیم و بعدشم چایی و اینا و خداحافظی.

بعدش داود گفت بریم آنی رو ببریم شهربازی ارم و منم مخالفتی نکردم. رفتیم گفته بود از دوم عید بازه. بعدش دوباره داود گفت بریم

مجموعه بازی هروی.بازم این مسیر طولانی طی شد و اونجا هم گفتن از پنجم بازه شهربازیش. خلاصه ما هم رفتیم داخل پاساژش

شروع کردیم به خرید !!! مانتو ودو دست لباس و یک ساعت مچی با طرح برج ایفل برای خودم و پانی هم یک عینک آفتابی خرید.

شامم همونجا خوردیم که خیلی خوشمزه بودش.

فرداش مامان وبابا وبرادر کوچیکه داود اومدن تهران و دو روز بعدشم برادر وسطی وخانمش اومدن و من دیگه تقریبا هیچ جا

همراهیشون نکردم. مدام بین خونه خودمون وخونه اونا در رفت و امد بودم. تنهایی هر وقت عشقم میکشید میرفتم،هر وقت عشقم

نمیکشید نمیرفتم. می نشستم درس میخوندم و اهنگ گوش میکردم. پانی هم با باباش و خانواده باباش بود. میرفتن اینور اونور.

من با تنهایی خودم خوشحالتر بودم.

بعدشم عروسی داشتن و رفتند. چون داود باید میرفت سرکار دیگه ما نرفتیم باهاشون.

یازدهم فروردین هم رفتیم سیرک آفتاب به درخواست من. خیلی خوب بودش. پانی هم دوست داشت. منم از اجرای آقا مکزیکیه

که شبیه زورو بود و رقصهای  "کنیا بویز " خیلی خوشم اومد. اینقدر دست زدم دستم سرخ شد. منتها داود عین مجسمه نشسته بود!

خودش گفت فقط از اون پسر مکزیکیه خوشش اومده. بازم جای شکرش باقیه.

سیزدهم هم بارونی شد برنامه پارکمون به هم خورد.فقط رفتیم خونه مامان نهار خوردیم وبرگشتیم خونه.

اینم ماجراهای اسفند و عید 95 ما!

 

منبع : بی همگان به سر شود... بی تو به سر نمی شودآنچه به من گذشت!
برچسب ها : داود ,خیلی ,پانی ,خونه ,رفتیم ,گفتم ,نهار خوردیم ,رفتیم خونه ,دوست دارم ,بعدش دوباره ,تولد پانی

13 فروردین تا 30 فروردین

:: 13 فروردین تا 30 فروردین

 

درسته دقیقا روز اول فروردین به خودم قول دادم که دیگه هرگز با داود سر این موضوع بحث نکنم. اما یک بار دیگه هم پیش اومد که با

هم دعوامون شد. چون نمی تونستم سردی فضای خونه رو تحمل کنم بحثمون شد.

فرداش داود با یه دسته گل اومد که چهار تا گل رز قرمز (گل مورد علاقه ام) داشت و به نحو زیبایی آراسته شده بود.

گل رز که میبینم خیلی حالم عوض میشه. همیشه بعد دعواهای سختی که داشتیم گل رز برام گرفته. کاش میشد وقت آرامش

هم برام گل میخرید. کم کم این گلها دارن تبدیل میشن به خاطرات پس از دعوا!

نوزدهم فروردین دعوت شدیم برای عروسی پسرعمه ام. حالا این عمه ام چهار تا بچه داره و این عروسی آخریش بود. من عروسی

اون سه تا بچه اش رونرفتم. کلا بگم که من بسیار کم رفت وآمدم بخصوص با خانواده پدری. سالی یکبار هم نمیبینمشون.خب دیگه

بابا نیست و منم زیاد دلم برای کسی تنگ نمیشه.

اما این بچه آخر رو دلم خواست که برم عروسیش. هم حال وهوام عوض بشه و هم کل فامیل رو بعد چند سال یکجا ببینم. این شد که

با داود و پانی و مامان وخواهرم اینا همگی تو یه ماشین رفتیم. پسر خواهرم و باباش جلونشستن و من و مامانم و خواهرم و بچه

هامون عقب. خوب بود دیگه. هر کی منو میدید خوشحال میشد یا گلایه میکرد که توچرا نیستی و خواهرت سر میزنه ولی تو نه!

منم قبول داشتم ومیگفتم حق با شماست. دیگه حرف حساب که جواب نداره.خون باید بکشه که نمیکشه. تقصیر من نیست!

خیلی ها هم بهم گفتن خیلی تغییر کردی و نشناختیمت و چقدر خانم شدی و این صحبتا. شانسی که آوردم اینکه من همه رو

شناختم با اینکه بعضیا واقعا عوض شده بودن و خیلی ها رو حدود 10 سال بود ندیده بودم. اینم از این! تو راه برگشت هم بچه ها

خوابشون برد ومن و خواهرم یک سره حرف زدیم تا خونه. خوش گذشت!

راستی پانی توعروسی فقط دلش میخواست برقصه. خوشحالم که بالاخره یه نفس راحت میتونم بکشم. چون تا دو سالگی ترس شدید

از عروسی وسر و صدای آهنگ داشت.

چهارشنبه  هفته ای که گذشت مامان و بابا و برادر کوچیکه داود اومدن تهران چون قرار بود برای نصب پرده های خونه ای که به تازگی

تهران خریدن خودشون روبرسونن. دیگه تقریبا همه چیز خونه هه کامل شد فقط مونده لوستر.

مامان داود هم یه کوچولو وبه صورت رمزی به چیزی که بین من وداود گذشته پی برده وخیلی ناراحته.مدام میگفت رایکا جون من و

بابای داود عاشقت هستیم وهمه شما روخیلی دوست دارن. منم گفتم میدونم و دست همه تون درد نکنه ولی همه شما منو دوست

داشته باشین ولی داود با من یکدل و یکرنگ نباشه متاسفانه به درد من نمیخوره، که گفت به منو وباباش که دروغ نمیگه. گفته من

عاشق رایکا هستم و نمیخوام زندگیمو از دست بدم.

الان واجبه برگردم به نوشته اول پستم که گفتم دعوامون شد و فرداش گل خرید. اینجوری دعوا شروع شد که من رفتم کنارش

نشستم و گفتم داود یه فرصت شش ماهه بهت میدم اگه هیچی عوض نشد ازت جدا نمیشم ولی محل زندگیمون باید جدا باشه.چون

نمیتونم تو رو اینقدر سرد وبیروح در کنار خودم تحمل کنم. البته من تاکید کردم که نمیخوام ازت جدا بشم ولی خودش یهوعصبانی شد و

شروع کرد به داد وهوار و اعصاب منو خورد کردن ومیگفت تو دنبال بهانه ای. در صورتیکه خدا شاهده اینطور نبود. تازه بعد اون اتفاق

لعنتی به من قول داده بود دیگه هرگز سرم داد نزنه ولی اصلا پای حرفش نموند. خلاصه شبش خیلی تلخ گذشت و داود توخواب یه داد

کوچولو کشید. من دویدم ببینم چی شده که دیدم نشسته وداره عرق میریزه.

خلاصه فرداش که گل رو آورد گذاشت کنارم بهم گفت دیشب خواب دیدم پنجره خونه مون شکسته و یه باد سردی داره میاد تو رفتم

طرف پنجره دیدم یه مردی داره تو رو از پنجره نگاه میکنه و من رفتم باهاش دعوا که از خواب پریدم.  بعدشم گفت از این همسایه

بغلیمون اصلا خوشم نمیاد. همسایه مون یه آقای آروم و تنهای حدودا 45 ساله ومدرس سه تاره و خیلی وقتها صدای سازش میاد که

البته از بس صدای آرومیه که ناراحتی به وجود نمیاره. حالا هفته پیش برامون شیرینی کرمانشاهی آورده به عنوان سوغات عید.

همینو داود میگه خوشم نمیاد ازش وکابوس دیده لابد! پس من باید شب تا صبح تشنج کنم با چیزایی که توگوشیش دیدم.

ولی بازم خوشحال شدم که شاید هنوزم واقعا داره راست میگه و نمیخواد زندگیمون تباه بشه. چون قبلش کوچکترین حسی در این باره

ازش ندیده بودم. حداقل کمی دلم گرم شد که اونم یه التهابهایی داره و اینجور که من فکر میکنم بی خیال نیست نسبت به من.

تازه همون اسفند ماه هم که من تازه فهمیده بودم ماجرا رواز اداره اش زنگ زد هراسون گفت من الان یادم اومده دیشب چه خوابی

دیدم میری توتعبیر خواب ببینی معنیش چیه؟ بعد خوابش اینجوری بود که گفت یکی از دندانهای آسیابم خورد شد تودهنم بعد خورده

هاش کم کم و تکه تکه از دهنم میومد بیرون، که من رفتم دیدم دندان آسیاب یا همسره یا پدر ومادر. و افتادنشون یا مرگه یا دعوای

شدید. ولی دیگه درباره خورد شدن دندان چیزی نبود. هیچی دیگه فقط بهش گفتم اینطوریه و صدقه بده.

لطفا برامون دعا کنید الان که به یه آرامش نسبی رسیدیم حالمون بهتر بشه کم کم. دیگه دعوا نکنیم. من فقط دنبال آرامشم.

خب حالا ادامه روزانه ها روبگم. به پیشنهاد من  وبرای اولین بار با خانواده داود رفتیم دریاچه شهدای خلیج فارس چیتگر. خیلی عالی

بود. من خیلی خوشم اومد وبنا شد دوباره بیایم این دفعه با بساط جوجه و چایی وزیرانداز واینا. شهربازی هم داشت پانی کلی بازی

کرد وبپر وبپر و خیالش راحت شد.

دوباره مهد گذاشتن پانی به صورت روزانه روشروع کردم. تا حالا یه دوشنبه رفته که راضی بوده و بهش خوش گذشته.ایشالا که خیر

باشه.

امروزم خواهرم ازم خواست برای سه ساعت پسر کوچیکش که 8 ماهه است رونگه دارم. با پانی رفتیم خونه مامان. خواهرم هم

مجتبی رو آورد اونجا. شانس وحشتناک من،پانی دل درد شدید گرفته بود. هی آب بالا میاورد. هیچیهم تومعده اش نبود. نمیدونم

قضیه چی بود. خلاصه از درد به خودش میپیچید و نمیدونست چه کار کنه. منم هی اینومیبردم دستشویی هی مجتبی رو ساکت

میکردم مونده بودم به کدوم برسم. بعد یه بار خیلی دلم برای پانی سوخت چون داشت حالش به هممیخورد اما با نگرانی به من گفت

مامان مواظب باش مجتبی از بغلت نیفته. یه همچین دختر مظلوم ومهربونی دارم. اشک توچشمام جمع شد.  دیگه تا ساعت 10

وضعیت همین بود. 10 از شدت خستگی خوابش برد پانی.تا 12 خوابید وبیدار که شد خبری از دل درد و تهوع نبود شکر خدا.

اینم اولین تجربه من از نگهداری همزمان دوبچه. از همین امشب شروع کردم به خوردن قرصهای پیشگیری. یک درصدم نمیخوام به بچه

دوم بیندیشم. خدا کمکم کنه ودیگه بهم بچه نده. خیلی معصومن طفلکیا گناه دارن تواین دنیای ...

منبع : بی همگان به سر شود... بی تو به سر نمی شود13 فروردین تا 30 فروردین
برچسب ها : داود ,خیلی ,پانی ,خونه ,خواهرم ,فروردین ,خوشم نمیاد ,ندیده بودم ,دیگه هرگز